خرید بک لینک
یه مردی به سن من عاشق بشهبا موهای جو گندمی رو به روتچقدر فرق داره نگاهش به عشقتو رو میرسونه به هر آرزوتبا کهنه شراب مست تر میشه شدنگاه کن چقدر تجربست پُشت مننمیبینی خامی و پوچی ازمفقط گُل میگیری تو از مشت منخودم کمتر از تو نفس میکشمکه سهم هوامو ببخشم به توتو حرف زیادی داری با خدابگو تا خدامو ببخشم به توببین هر دفعه توی آغوشمییه راز مگو رو بگو میکنمبمیرم دوباره به دنیا بیامتو رو از خدا آرزو میکنمیه مردی به سن من عاشق بشهبه لمس تن و بوسه دل بسته نیستاگه از زمین و زمان خسته شههمین که به تو میرسه خسته نیستبه تنهایی عادت نده قلبتونگو هر کی عاشق شده باختههمین عشقی که توو وجود منهازم آدم بهتری ساختهخودم کمتر از تو نفس میکشمکه سهم هوامو ببخشم به توتو حرف زیادی داری با خدابگو تا خدامو ببخشم به توببین هر دفعه توی آغوشمییه راز مگو رو بگو میکنمبمیرم دوباره به دنیا بیامتو رو از خدا آرزو میکنم

برچسب: نویسنده: بهار کاظمیان تاريخ: جمعه 30 تير 1402 ساعت: 22:42

شبی با بید میرقصم، شبی با باد میجنگمکه من چون غنچه های صبحدم بسیار دلتنگممرا چون آینه هرکس به کیش خویش پنداردو الّا من چو مِی با مست و با هشیار یکرنگمشبی در گوشه ی محراب قدری «ربّنا» خواندمهمان یک بار تارِ موی یار افتاد در چنگماگر دنیا مرا چندی برقصاند ملالی نیستکه من گریانده ام یک عمر دنیا را به آهنگمبه خاطر بسپریدم دشمان ! چون نام من عشق استفراموشم کنید ای دوستان ! من مایه ی ننگم«مرا چشمان دلسنگی به خاک تیره بنشانید»همین یک جمله را با سرمه بنویسید بر سنگم

برچسب: نویسنده: بهار کاظمیان تاريخ: جمعه 30 تير 1402 ساعت: 22:42

بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت و اندر آن برگ و نوا خوش نالههای زار داشت گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست گفت ما را جلوه معشوق در این کار داشت یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض پادشاهی کامران بود از گدایی عار داشت در نمیگیرد نیاز و ناز ما با حسن دوست خرم آن کز نازنینان بخت برخوردار داشت خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت وقت آن شیرین

برچسب: نویسنده: بهار کاظمیان تاريخ: جمعه 30 تير 1402 ساعت: 22:42

صفحه بندی